هر كس ميخواد در باره ي زندگي واقعيه يه دختر بدونه بياد اين وبلاگ داستان شاديها غمها شكستها سو استتفاده از يك دختر .اين وبلاگ هر لحظه امكان داره فيلتر بشه پس تا هست ازش استفاده كنيد
واسه عذاب دادنش هر کاری میکردم خودم رو با هر کس و ناکسی سرگرم میکردم بدون این که به عواقبش فکر کنم از مردها هم نفرت داشتم اما تمام فکر و ذکرم از همه ی اون مردهایی بود که به خانواده هاشون خیانت میکردن .مهمونی مشروب .رابطه و...
ادامه دارد...
| 9:23 AM دوشنبه، 7 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: شيدا تنها|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 41
اون روزها از مامان نفرت پیدا کرده بودم حتی خودم هم دلیلش رو نمی دونستم اما واسه عذاب دادنش حاضر بودم هر کاری بکنم به خاطر همین بهش همه چیز رو گفتم فکر میکردم میزنه تو گوشم اما هیچ وقت این کار رو نکرد ومن بیشتر ازش بدم اومد مامان کاری باهام نداشت ما به ظاهر یک خانواده بودیم اما به هم توجهی نداشتیم و این خیلی زجر ناک بود .مامان فقط لبخند تلخی زد و بهم نگاه کرد نمی دونم تو نگاهش چی بو یعنی هیچ وقط نفهمیدم شاید عذاب شاید خوشحالی شایدم... اما من چون بی توجهی مامان رو دیدم بیشر توی این کار غرق شدم
ادامه دارد...
| 9:20 AM دوشنبه، 7 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: شيدا تنها|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 3
اون روز اون اتفاق افتاد البته نه تمام و کمال برای اولین بار یه مرد بهم دست زده بود.روزهای دیگه باز هم تکرار شد و من اصلا عذاب وجدان نداشتم.حتی نمیترسیدم ولی یه حس متفاوت داشتم نه خوب و نه بد ولی هر چیزی که بود مانع از این نشد که دیگه این کار رو انجام ندم
ادامه دارد...
| 9:14 AM دوشنبه، 7 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: شيدا تنها|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 5
۱۳ سالم بود اون روزها الی تنها دوستم بود خواهر الی مترجم زبان تو یه هتل بزرگ بود ما همیشه بعد از مدرسه یه سر بهش میزدیم و حسابی بهمون خوش میگذشت .یه روز که در حال دویدن بودم یهو با یه اقای جوان و خوش قیافه بر خورد کردم به جای عذر خواهی فقط خندیدم اون اقا به جسارتم اخم کرد و رفت .فربدای اون روز دوباره اقا خوش تیپ رو توی رستوران هتل دیدیم نمیدونم چرا از این که سر به سرش بزارم لذت می بردم با الی رفتیم جلو من سلام کردم سرش رو بلند کرد و با حالت دل خوری نگاهم کرد و من جسورانه تر از دیروز بهش خندیدم اما این بار اون هم خندید.اون اقا ۳۰ سالش بود و یکی از مهمانهای هتل بود از اون روز به بعد من و الی هر روز بهش سر میزدیم مهربون و دوست داشتنی بود با هم پارک میرفتیم بستنی میخوردیم حتی من و الی مجبورشض میکردیم مثل خودمون توی خیابون بدوه .چند بار با الی یواشکی به اتاقش سرک کشیدیم البته فقط از روی کنجکاوی.یه رو که الی رفت کلاس موسیقی من تنهایی رفتم پیش دوست مشترکمون.رفتیم توی اتاقش میدونستم یه چیزیش شده اخه یه عمر با ناز و اداهای مردها بزرگ شده بودم میدونستم یه چیزی ازم میخاد اخه هر کس دیگه ای هم جای اون بود با دیدن یه دختر خوشگل و خوش هیکل وسوسه میشد خودم واسه این که زیاد به۹ خودش زحمت نده همه ی اون چیزهایی که تو ذهنم بود بهش گفتم اون با حیرت نگام کرد شاید چون فکر نمیکرد یکی هم سن و سال من اینقدر حالیش باشه
ادامه دارد...
| 9:10 AM دوشنبه، 7 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: شيدا تنها|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 3
چند سال در سکوت و خاموشی گذشت.تو این سالها مامان تونست بیشتر از نصف اموالمون رو پس بگیره حالا حتی کوچکترین نیازی نبود تا مامان با کسی رابطه داشته باشه اما هنوز هم این کارو انجام میداد شاید چون واسش شده بود عادت شاید میخواست فرار کنه از همه ی اون چیزهایی که داشتن عذابش میدادن شاید هم میخواست با این کار خودش رو تنبیه کنه و تا مرز نابودی ادامه بده اما ما دیگه بزرگ شده بودیم و خیلی از چیثزها رو بهتر درک میکردیم بدیش این بود که شره دقیقا شده بود مثل مامان و دور از چشمش با خیلی ها بود اما وقتی که مامان فهمید و شهره هم مقاومت کرد و مامان نتونست چیزی بگه فقط رفت توی اتاغقش و های های گریه کرد .هیچ وقت نفهمیدم ایا مامان عذاب وجدان می اومد سراغش از این که زندگی خودش و ما رو به مرز نابودی کشونده بود.اون روزها بود که نمیدونم چی اما باعث شد یه بار دلم بخواد تجربه کنم شاید فقط میخواستم بدونم مامان و شهره چطور بعد از بودن با کلی ادم اذاب وجدان نمیگیرن
ادامه دارد...
| 8:53 AM دوشنبه، 7 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: شيدا تنها|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 1
روز به روز افسرده تر و منزوی تر میشدم تنها بودم یه دنیا درد و غم داشتم که حتی نمی تونستم با کسی در میون بزارمش شهره و شراره بی خیال تر از این حرفها بودن که بزارن چیزی هر چند کوچیک شادیشون رو به هم بزنه .افسردگی کم حرفی و تنهایی از من یه دختر متفاوت ساخت.بیمار و رنجور بودم کسی نبود تا بهم توجه کنه و من تشنه ی محبت و توجه بودم روزها میگذشت و ما بزرگتر میشدیم اما هیچ چیز تغییر نکرده بود
ادامه دارد...
| 8:43 AM دوشنبه، 7 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: شيدا تنها|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 1
سکوت و سکوت وسکوت تنها کاری بود که انجام میدادم میدیدم و زجر میکشیدم اما خب گاهی وقتا نیاز ادم رو مجبور میکنه تا چشمش رو روی خیلی از واقعیات اطرافش ببنده کاری که من تو تموم این همه سال کردم باور کنید خیلی سخته دیدن همچین صحنه هایی واسه یه دختر بچه ی کوچیک کم کم همه چیز داشتیم پول خونه ماشین اما من هیچ وقت احساس ارامش نمیکردم جای خالی بابا و رفت و امد های مامان روحم رو بیمار کرده بود اما باز هم چاره ای نبود جز سکوت کاری که من خوب بلدم انجام بدو اخه یه جورایی باهام عجین شده
ادامه دارد...
| 8:38 AM دوشنبه، 7 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: شيدا تنها|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 1
اون روزها تنهایی از یک طرف و بی پولی از طرف دیگه باعپ شد مامان دئرمانده تر از پیش بشه حتی پول خوردن یه وعده غذا رو در روز نداشتیم مامان وقتی مارو میدید ته دلش میلرزید هیچ چاره ای نداشت جز... اون روزها هیچ کس از ما حمایت نمیکرد حتی دایی و خاله همه انگار یه جوری باهامون بیگانه شده بودن.کم کم رفتار مامان عوض شد اما هنوز میشد یه غم عظیم رو تو چشاش دید.چند وقت بعد مامان یه خونه اجاره کرد و بعد از اون رفت و امدها شروع شد مطمعنم مامان بیشتر از هر کسی رنج میکشید اما چاره ای نداشت شاید اگر اون روزها یکی پیدا میشد تا دست مامان رو بگیره اون هیچ وقت این کار رو نمیکرد خیلی سخت بود واسه مامان که بخواد بعد از اون همه خوشبختی که در کنار بابا داشت همچین کاری بکنه و خودشو تمتم و کمال در اختیار مردهای دیگه بزاره اون روزها من همه چیز رو میفهمیدم و درک میکردم اما ایا واقعا میتونستم کاری انجام بدم مامان ذره ذره در حال نابودی و زجر کشیدن بود و ما فقط سکوت میکردیمواون روزها من و شهره و شراره خیلی به هم نزدیک شده بودیم و بیشتر به هم توجه میکردیم اخه فقط هم ربو داشتیم
ادامه دارد...
| 11:16 AM پنجشنبه، 3 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: شيدا تنها|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 2
بابا رفت و ما تنها شدیم هیچ کس نبود تا از مامان حمایت کنه در عرض جند هفته خانواده ی بابا همه ی اون چیزی رو که بابا تو این چند سال به دست اورده بود ازش گرفتن و مامان موند و ۳ دختر بعد از چند وقت به علت بدهی خونه رو از دست دادیم مامان از خانوادهی بابا شکایت کرد فکر میکرد میتونه حق و حقوقشو بگیره اما هیچ کس نمیدونست که ۳ سال طول میکشه .بعد از از دست دادن خونه خاله ی بزرگم اجازه داد تا چند وقتی از یکی از واحدهای اونها استفاده کنیم.مامان موند و یه دنیا تنهایی و بی پولی حتی از طرف بابا بزرگ هم حمایت نمیشد بابا بزرگ هنوز اون کینه ی قدیمی رو به دل داشت.یادمه شبها وقتی ما میخوابیدیم مامان گریه میکرد هنوز صدای گریه هاش تو گوشمه اون روزها صدای گریه ی مامان لالایی شبهام بود
ادامه دارد...
| 11:04 AM پنجشنبه، 3 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: شيدا تنها|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 6
همه چیز خوب بود شهره سال اول مدرسه بود من تقریبا ۵ ساله و شراره ۲ ساله بود همه شاد بودیم تا این که اون روز شوم رسید یه شب بابا خواست واسه کاری بره بیرون من بهونشو گرفتم و مامان به بابا غر زد که خیلی لوس بارم اورده بابا گفت اگه ۱۰بار از۱ تا ۱۰ بشمارم زود بر میگرده بابا رفت و منم روی پله ها نشستم و شروع کردم به شمردن ۱بار تا ۱۰ -۲بار تا ۱۰-۱۰ بار تا ۱۰ -۲۰ ببار ۳۰ بار و ...اما بابا نیومد یهو یکی زنگ در رو زد مامان در رو باز کرد یکی از دوستهای بابا بود ناراحت بود یه چیزی به مامان گفت که حالش خیلی بد شد مامان به زور بلند شد و رفت چند ساعت بعد مامان بزرگ که تا اون زمان یکی دو بار بیشتر به مامان سر نزده بود اونم بعد از تولد شراره اومد خونمون روی پله ها کنارم نشست و من هنوز هم میشمردم واسه این که شمردن واسم اسون شه قطره های اشک مامان بزرگ رو میشمردم و به ستاره ها زل میزدم .نمیدونم کی خوابم برد .صبح با صدای شلوغی که از خ.نه می اومد بیدار شدم شهره و شراره چسبیده بودن به پنجره و به جمعیت یه دست سیاه نگاه میکردن و می لرزیدن و من با وجود سن کمم همون موقع فهمیدم که چه بلایی سرمون اومده.بابا اومد اما خوابیده بود صورتش تقریبا داغون شده بود اما باز هم دوست داشتنی و مهربون بود.اون روز بدترین روز زندگیم بود...
ادامه دارد...
| 2:14 PM چهارشنبه، 2 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: شيدا تنها|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 4